|
چقدر زیاد خسته ام...
چقدر همه تنهایی...
از دست تو نیست دل من از گریه پُره مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم میباره دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز میمیرن میریزن بی تو هر دم میبارن تو تمومه دنیامی تو تمومه حرفامی تو همه ی لحظه ی گرمه عاشق بودنی یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون داره دلمو میبره میبره بی نام و نشون اون ستاره همون چشمای توئه تو آسمون داره پرپر میزنه دلم واسه دیدنه اون تو تمومه دنیامی تو تمومه حرفامی تو همه ی لحظه ی گرمه عاشق بودنی رسول
اسکله ی ناز چشات گرمیه دستای تو رو هر وقت که یارم تو بودی تو بند دل، سلول عشق ولی بازم رو میلکاش آی قصه ی بی سر و ته برای مرگ این صدا
کسی چیزی می گوید ...
روحت ترک بر می دارد و تو سر تا پا انفجار می شوی کسی چیزی گفت ...
خدا........... بیا اینجا کنارم بشین می خوام باهات حرف بزنم... بگو ببینم کی بهت گفته که آدمها تا غم نداشته باشن از شادی هاشون لذت نمی برن؟ کی گفته؟ اگرم گفته آخه مگه همه مثل هم هستن؟ مگه اون لحظه هایی که شاد بودم، اون لحظه هایی که همش برام خوشی بود مگه قدر ندونستم؟ مگه شکر نکردم؟... .... راست میگی... آره تو راست میگی... شادیهامو تقسیم نکردم... بین همه ی کسایی که می تونستم تقسیم نکردم... ولی آخه همش هم تقصیر من نبود... وقتی نتونی غم هاتو، درد و دل هاتو بیرون بریزی... وقتی نیاز داری غم هاتو برای کسی بگی فقط به خاطر اینکه سبک بشی اما کسی فقط برات گوش نباشه، وقتی ترجیح میدی که همه چی رو بریزی توی دلت... اون موقع میشی یه آدم تو دار... یه آدمی که حتی اگرم بخواد نمی تونه شادی هاشو بین همه تقسیم کنه... مثل موقعی که آروم آروم گریه می کرد، حالا آروم آروم می خنده... حالا بازم میگی قدر ندونستم؟... ولی من دلم خوشیه خالی می خواد... خوشیه خالی نه خال خالی !!!
شده تا حالا پلک رو چشمات سنگینی کنه؟ اون قدر سنگین که اگه چشماتو ببندی خفه میشی!... خدا این همه اشکو کجا گذاشته؟ کجا گذاشته اون موقعی که قاه قاه می خندی؟ اون بغض، اون توپ شیشه ای که گاهی با هیچی شکسته نمیشه کجا جا داده؟ یه بغضی که اگه شکسته نشه بزرگ تر میشه... اون قدر بزرگ که نه فقط راه گلوت که تمام صورتت رو میگیره... چشماتو بغض میگیره... یه موقعی میشه که کم میاری... دیگه نمی تونی نفس بکشی... نه با دهن باز، نه با چشمای باز... اون موقع بغض قلبتو گرفته تو دستاش و داره لِه می کنه!... نه... تو دستاش نه... داره با پا می کوبه روش... دارم کم میارم... نفس کم میارم.... پ.ن : خفه شدن چقدر وحشتناکه .............
تا حالا فکر کردی که زندگی مثله یه کش می مونه؟ این تویی که باید بکشیش. ولی یه فرقی داره با همه ی کش ها...اینجا تو نمی تونی طولش رو بکشی. حتی اگرم بتونی چندان مهم نیست. ولی اینکه عرضش رو تا چه حد بکشی اون مهمّه. فکر کردی که زندگی چه جنبه هایی می تونه داشته باشه؟ درس بخونی ، کار کنی ، تا جایی که می تونی به دیگران کمک کنی ، تفریح داشته باشی، دوست پیدا کنی، دوست داشته باشی، عاشق بشی ،ایمان داشته باشی، دروغ نگی، شکر گذار باشی، مهربون باشی و خیلی چیزای دیگه... خیلی چیزایی که ردیف کردنش چندان هم آسون نیست! چون تا الان به خیلی چیزا توجه نکردی، چون خیلی چیزا رو ندیدی، شایدم خودت نخواستی که ببینی! دقت کردی گاهی که به چند جنبه توجه می کنی جنبه های دیگه از دستت در میره! درست عین کش! و حتی چیزایی میمونه که هیچ وقت نکشیدیشون... فکر می کنم زندگی خیلی هیجان انگیز تر از اینیه که ما می بینیم... فکر می کنم یه چیزی کمه... یه چیزی که نمی دونم چیه؟! چیه که توی زندگی هیچ وقت بهش فکر نکردم؟ چیه که هیچ وقت ندیدمش؟ چیه که می دونم باید باشه ولی نیست! اصلاً از جنس چیه؟ یه اخلاقه؟ یه رفتار؟ یه حرکت؟ یه تلاش؟ یه آدم؟ یه حس؟ جای چی خالیه؟؟؟؟؟........
سلام بالاخره بعد از چند ماه که به رسول قول داده بودم قرمه سبزی یاد بگیرم امروز عزمم رو جزم کردم و یه قرمه سبزی جا افتاده درست کردم! البته هنوز جا نیفتاده ولی خوب از حالا که گذاشتم تا شب جا میفته دیگه. واسه متفاوت بودن حال و هوای وبلاگ یه گریزی هم به سینما رفتنمون می زنم: این دفعه فیلم های پسر تهرونی ، امشب شب مهتابه (2بار) ، نسکافه داغ داغ و درباره الی (3بار) رفتیم! تازه یه جای جدید کشف کردیم: تلکابین (یا تله کابین؟!). شما هم اینقدر بیکار نشینید ، یه کم به مخیّله تون فشار بیارین ببینید دیگه چه جاهایی میشه ما بریم که دوست و آشنا و همسایه و از این نوع اقوام سر زده و بی خاصیت نبینیم؟ پ.ن: الان ۱۹ روزه که رسول رفته... دلم تنگ شده براش... نبینید اینجا مثلاً خوش اخلاقم و قابل تحمل! تو خونه همه عذاب میکشن از اخلاقم! کسی جرات نداره یه کلمه با من حرف بزنه! این چه وضعشه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............
تنها نگاه بود و تبسم میان ما اما نه: دست تو بود و دست من - این دوستان پاک - وز این پل بزرگ یک بار نیز وقتی تو راهی سفر بودی سر روی شانه های هم آوردیم تنها نگاه بود و تبسم میان ما فریدون مشیری
من اگر روح پريشان دارم سلام. نمی دونم چی بنویسم. خودتم می دونی که زیاد نمیتونم بنویسم. شاید ۱۰ بار این سطر رو نوشتم . دوباره پاک کردم. حتی نمیتونم به عزیز ترین کس زندگیم احساسم رو بگم. به خاطر این عصبانیم. ناراحتم. هر شب و هر لحظه به تو دارم فکر میکنم. اصلا ولش کن. به خودت میگم. این که بهتره رسول
|
About
دقت که می کنم می بینم حرف ها ی بعضی ها واسه ی من خیلی مسخره است و حرف های من واسه ی بعضی ها! پس گاهی ترجیح می دم حرف نزنم و کاش هر وقت ترجیح می دادم بعضی ها هم حرف نمی زدن! Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
خلوت دل خالص |